فلش بک میگفتن؟!
اون پست مجنون باشی و اینا خیلی برام مهم شده!حرفای خودم و یکی که هی درباره من اظهار نظر میکنه.نمیدونم کی ازش نظر خواسته.کلـا کار خوبی میکنه.حالـا بیخیال.
کل تابستون کلی با بابا مامان حرف زدم تا قبول کنن که من آدمی شدم واسه خودم و بذارن خودم برم مدرسه و بیام.آمدش تصویب شد اما رفتش نه!صبحها با بابا میرم ظهرها با اتوبوس برمیگردم.پنجشنبهها هم خودم همشهری جوان میگیرم(به خاطر همین ۵۰۰ تومـ(ـا)ن به هفتگیم اضافه شده.۱۰۰ تومانم این وسط ذخیره میشه.ده هفته میشه ۱۰۰۰ تومان.کل سال نسبت به سالـای دیگه۴۶۰۰تومان بیشتر گیرم میاد.)-الـآن یه کم یاد بیوتن افتادم٬خشی.پس:$$$$$$$$$$-.یه روزم میخوام بچهها رو جمع کنم ببرمشون شهر کتاب٬چهار تا کتاب درست حسابی بدم بهشون اینقدر رمان عشقی نخونن.(«درخت زیبای من» رو دادم نازنین بخونه تا ۶۰ صفحه بیشتر دووم نیاورد.در صورتی که خیلی قشنگه.اگه پا بده دوباره میخونمش.تازه میخوام «روزینیا قایق من» رو هم بگیرم.)استقلـالم کامل کامل نیست.من باید به اهدافم برسم!از هیمن الـآن گفته باشم!
تصویرایی از گذشته چند وقته تو ذهنم شلوغش کردن!جذابه. ۲-۳ روزه صبحها با بابا که میرم مدرسه «نون و دلقک» رو میذارم تو ضبط.خدا میدونه با چه بدبختی پیداش کردم!برای اول صبح بعد از نماز و قرآن و دویدن و درس خوندن فقط همین یکی کم بود که تکمیل شد:
تو جاده شمال تو ماشین دایی٬حامد همراه محمداصفهانی زده زیر آواز!پدرا پدربزرگا٬مادرا مادر بزرگا...صدای مرغابیها و غذا دادن بهشون...گربهه و خروسه...تلهکابین...
یهو کات میخوره به تابستون همین امسال-شمال:
(هم برای دایی محمد هم دایی محسن هم برا خاله اینا کار پیش اومد و خودمون تنهایی رفتیم.)گل محمد سرایدار شهرک با زنش و بچههاش(ای خدا چرا اسم بچههاشُ یادم رفته؟)دم در شهرک ایستادن و دونه دونه سلـام میکنن...بابا و احسان رفتن نهار بگیرن.مامان و حامد هم سرشون به کار خودشون گرمه٬میرم تو حیاط.ویلـا وسطه و حیاط دورش.هی دور میزنم و دلم میخواد یه اتفاقی بیفته.فیلم ترسناکایی که دیدم و مرور میکنم.یه چیزایی از خودم میسازم و میدوئم(مثلـا ترسیدم!) از دیوار میرم بالـا و میشینم رو لبهاش.زمین بغلی هنوز ویلـایی ساخته نشده.میخوام بلند شم برم تو کتاب بخونم(دیوان حافظ که جزء لـاینفکه٬ولی یک عاشقانهء آرام و روی ماه خداوند را ببوس رو هم برده بودم).کفشم گیر کرده.نگاه میکنم.به یه تیغ گردن کلفت!شاتوت هم هست زیر پام.میچینم.میرم تو.میشورمشون٬میخورم.اه اه.خالی میکنم تو سطل."حالـا وقت برا کتاب خوندن هست".میرم تو محوطه.اول یه نگاه میندازم به چپ که در شهرک و اتاق گل محمداینا هست.بچههای گل محمد دارن بازی میکنن.میخوام باهاشون بازی کنم!دنبال یه بهانهام.از دفعههای قبلی یادم هست که ته خیابون بازم شاتوت هست.پس میرم سمت چپ یعنی آخر شهرک.یه خرده شاتوت میچینم و میدوئم طرف بچهها.پسره با تیروکمون چوبیش دختر رو -که داره تو علفا دنبال گوسفندش میگرده-نشونه گرفته.ازش میپرسم:-اینا خوردنیه دیگه؟! -بله. دختر هم بیخیال گوسفند با یه توپ پلـاستیکی میاد طرفمون.رو لباسش عکس سوسانوئه! میگم:اسمت چیه؟ میگه:...(کلـافه شدم!حافظه لعنتی!) -مدرسه میری؟ -آره. -کلـاس چندمی؟ -چهارم. بهش نمیاد البته.ریز تر از این حرفاست! توپ رو میندازه روی زمین و با داداشش بازی میکنن.منم خودمُ قاطی میکنم! دختر میگه:اسمتون چیه؟ -لعیا. -چی؟! همیشه سر گفتن اسمم این مکافاتُ دارم! -لععیا! -میای بازی کنیم؟ -آره.چه بازی؟ اسم چندتا بازی میگن که تاحالـا نشنیدم و میگم بلد نیستم!بهم میخندن:تا حالـا بازی نکردی؟ -خب نه. -شما بگو چه بازی کنیم. احساس میکنم مسخرهم کردن!توی وسطی استادیام برا خودم!میخوام حرفهمُ نشونشون بدم!میگم:وسطی خوبه؟ -آره آره!بیاید بریم تو این ویلـاهه. -از صاحبش اجازه دارید؟ -آره ما همیشه اینجا بازی میکنیم. -خب حالـا بیاید بریم ویلـای ما.آخه اینجوری که درست نیست! -نه اونجا ماشین هست. -نه بابام ماشینُ برده بیرون. -بیاید دیگه! میریم تو حیاط اولین ویلـا. موبایلُ از تو جیبم درمیارم و میذارم بالـای در. -گوشیتون چیه؟ -نوکیا. -میدونم.مدلش؟! عجب پسریهها! -۶۲۶۰.دیدی تا حالـا؟(لعیای بدجنس!) -میشه ببینم؟ -اوه آره.بیا. تو دست خودم براندازش میکنه.دختر میگه:من سونی اریکسون دارم.داداشمم؟؟؟(بازم حافظه...).لبخند میزنم بهش. یاد اینکه گفت کلـاس چهارمه و اینا میفتم...نکنه اینا دارن برا من از آرزوهاشون میگن؟! وسطی بازی میکنیم.چقدر من مقابل نیم وجبیها ضعیفم!همهش منُ میزنن که.اه...ماشین بابا از جلوی ویلـا رد شد.گفتم:خب من دیگه خسته شدم.برم. دختر گفت:چرا؟بیا بازی کنیم دیگه. -آخه بابام اومد.برم نهار بخورم برمیگردم...شما خوردین؟! به داداشش نگاه میکنه.پسر گفت:بله/ناهار ماهی با پلو سفید!یکی به این شمالیها بگه اصولـا با سبزی پلو ماهی میخورن آخه.بعد از ناهار نرفتم پیششون.فقط بابا رفت غذا داد بهشون.یه روز دیگه هم از دریا برگشتیم و خسته و کوفته و خیس!در و بازکردن تا ماشین بره تو شهرک.پیاده شدم تا پیاده برم.دختر گفت:میای بازی کنیم؟ کاملـا بی حوصله جواب دادم:الـآن خستهم.میام حالـا...تا وقتی رفتیم هم دیگه باهاشون بازی نکردم.چقدر دلم میخواست چند ساعت دیگه میموندیم تا باهاشون بازی کنم اما نشد!خیلی تنهان.نمیدونم افغانیا توی ایران خانواده و فامیل چقدر دور و برشون هست.اما اینا به نظرم تنهاتر بودن.توی یه شهرک با ۷-۸ تا ویلـا یه اتاق کوچولو داشتن.چی میشد یکی بره ویلـاش و از گل محمد کاری بخواد و... آیندهء خودم میاد تو ذهنم!
چشمامُ میبستم یه صحنه میومد تو ذهنم بعد چشمام باز میشد و یه جمله مینوشتم.جملهء بعدی و بعدیها هم همینطور.اگه میخواستم روشون فکر کنم و بنویسم هم سبک نوشتهش مثل کلـاساولی میشد و هم خسته میشدم!البته الـآنم کلی خسته شدم.وگرنه کلی حرف داشتم و حالـا حالـاها تمومش نمیکردم.مغزم خیلی شلوغ پلوغ شده.یکی به من بگه اسم این ۲ تا دوست افغانی من چی بود؟! :((
حدودا یک ربع بعد نوشت:
اورکا!اورکا!نسیم گل و محمد!اینا بود اسم دوستای افغانیم :*