اي مردم!بدانيد كه در عزاي مرگ او هفت آسمان گريستند،درياها متلـاطم شدند،زمين به لرزه درآمد و از ماهيان دريا تا فرشتگان عرش نشين شركت جستند.(علي بي الحسين(ع))
سه شنبهء 2 هفته پيش اينجا چه خبر بود!سالگرد ماماني يا همون مهموني!1.بچه ها اينقدر رو تختم پريدن كه شكست!(من خيلي وقته رو زمين ميخوابم،تو فك گفته بودم!)به خاطر همين فقط يه جيقيل دعواشون كردم!2.برا همون نمك نشناسا خيمه شب بازي راه انداختم!4 تا خر و خوك برداشتم آوردم شروع كردم به چرت و پرت گفتن اونور ِ...(حالـا حوصله ندارم دكوراسيون اتاقُ تشريح كنم،رفتم پشت يه جايي!)همينجور بداهه يهو لهجه م رشتي شد!آقا 2 ساعتي فكر كنم داشتم برا اينا شمالي حرف ميزدم!حالـا مگه لهجهه ول كن بود!فرداش 2 زنگ اولُ مدرسه نرفتم ديگه!داشتم لهجه مُ عمل ميكردم!البت تو خواب!يه وقت فكر نكني امتحانا رو پيچوندما!نه اصلـا!
چهارشنبه تو اتوبوس بودم يه پسره بيرون اتوبوس هي ميگفت شماره بده!من لعنتي هم اولش متوجه نشدم هي با نگاه ازش ميپرسيدم چي ميگي؟! :| تازه بعد از كلي لب خوني يه فحش بهش دادم بعد مگه ميشد جامُ عوض كنم!يه چرخ هم نميتونستم بزنم!اتوبوس هم كه راه نميره ماشاالله!از من قطع اميد كرد رفت بغل يه اتوبوس ديگه!//رسيدم،از اتوبوس پياده شدم،با قدم هايي استوار به راه خودم ادامه دادم!تو خيابون مامان يكي از دوستاي دبستانمُ ديدم:-سلـام لعيا!
-سلـام.خوبين؟فرناز خوبه؟
چه مدرسه اي؟چه رشته اي؟كي كجا چه موقع و از اين حرفا كه تموم شد گفت:اول از دور ديدمت فكر كردم فرنازه؛بعد گفتم فرناز اينقدر سفت و محكم راه نميره!وقتي مياد ديگه داره از حال ميره!
رسيدم به كوچه مون خواستم بپيچم كه به لطف برف و بارون ليز شده بود،جاتون خالي كله شدم!البته نصفه نيمه!يعني بين زمين و هوا خودمُ صاف كردم!اين سفت و محكم راه رفتن بخوره تو فرق سرم!خب كي خوشش مياد جلو يه پسر بيفته آخه!
-بازم قهري تو؟!
-اَي بابا ولم كن!
به يه نتيجه اي رسيدم و اونم اينه كه من لياقت اين كه يكي بهم محبت كنه رو ندارم!هم مغرورم هم نه!نميدونم چجوري ولي جفتش با همه!از آدماي مغرور هم خوشم مياد!وقتي ميبينم يه نفر غرورشُ به خاطر چيزاي الكي خرد ميكنه ازش متنفر ميشم!حتي اگه تا ديروز براش ميمردم!برا همينه كه ... بيخيال!
انقدر خوشم مياد عنوانام از مصراعهاي حافظه!قربونش برم :*
پست پائيني رو بخونيا!
همانا بيعت عموم مردم با من نه از روي ترس قدرتي مسلط بود،و نه براي به دست آوردن متاع دنيا.اگر شما دو نفر از روي ميل و انتخاب بيعت كرديد تا دير نشده(از راهي كه در پيش گرفته ايد)بازگرديد،و در پيشگاه خدا توبه كنيد.و اگر در دل با اكراه بيعت كرديد خود دانيد؛زيرا اين شما بوديد كه مرا در حكومت به خويش راه داديد،اطاعت از من را ظاهر،و نا فرماني را پنهان داشتيد.به جانم سوگند!شما از ساير مهاجران سزاوارتر به پنهان داشتن عقيده و پنهان كاري نيستيد.اگر در آغاز بيعت كنار ميرفتيد(و بيعت نميكرديد)آسان تر بود كه بيعت كنيد و سپس به بهانه سر باز زنيد.شما پنداشته ايد كه من كشندهء عثمان ميباشم؛بياييد تا مردم مدينه كسي بين من و شما داوري كنند،آنان كه نه از من طرفداري كرده و نه به ياري شما برخاسته،سپس هر كدام به اندازهء جرمي كه در آن حادثه داشته،مسئوليت آن را پذيرا باشد.
اي دو پيرمرد،از آنچه در انديشه داريد بازگرديد،هم اكنون بزرگترين مسئلهء شما،عار است،پيش از آنكه عار و آتش خشم پروردگار،دامن گيرتان گردد.با درود/(نامه به طلحه و زبير)
پس از ياد خدا و درود!خداوند سبحان محمد(ص)را فرستاد تا بيم دهندهء جهانيان و گواه پيامبران پيش از خود باشد.آنگاه كه پيامبر(ص) به سوي خدا رفت،مسلمانان پس از وي در كار حكومت با يكديگر درگير شوند.سوگند به خدا نه در فكرم ميگذشت،و نه در خاطرم ميآمد كه عرب خلـافت را پس از رسول خدا(ص) از اهل بيت او بگرداند،يا مرا پس از وي از عهده دار شدن حكومت باز دارند،تنها چيزي كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوي فلـان شخص بود كه با او بيعت كردند.
من دست بازكشيدم،تا آن جا كه ديدم گروهي از اسلـام بازگشته،ميخواهند دين محمد(ص)را نابود سازند،پس ترسيدم كه اگر اسلـام و طرفدارانش را ياري نكنم،رخنه اي در آن ببينم يا شاهد نابودي آن باشم،كه مصيبت آن بر من سخت تر از رها كردن حكومت بر شماست،كه كالـاي چند روزهء دنياست و به زودي ايام آن ميگذرد چنانكه سراب ناپديد شود،يا چنان پاره هاي ابر كه زود پراكنده ميگردد.
پس در ميان آن آشوب و غوغا بپاخاستم تا آنكه باطل از ميان رفت،و دين استقرار يافته،آرام شد./(بخشي از نامه به مردم مصر)
[متن اصلي ناخوداگاه محو گرديد و والـا ما هم بي خبريم]
و آنگاه كه ويندوز عوض شد و بشر هيچ نفهميد و مجبور به نظر دادن شد!
*گذاشتم تو كامنت دوني
میشه لطفاْ یه صلوات برای شفا؟
اطلـاع زیادی درباره تومور از نوع مغزی از نوع خوشخیم ندارم.فقط پارسال یه خرده تو زیستمون داشتیم.ولی میدونم اون ۱۵ سالشه
شمام اگه چیزی از آپای قبلی یادتون باشه مطمئنا میشناسیدش.
گروه خوبی داشتیم.ولوله.کلـاس آروم نداشت.انتخاب رشته تیکه پارهمون کرد اما بازم هستیم.بازم زنگ تفریحا از شدت خنده میترکیدیم.بازم هرکدوم باید سه بار جواب معاونُ میدادیم که چرا یه غلطی کردیم.بازم یه ساعتی قرار میذاشتیم٬کلـاسُ میپیچوندیم تا بیشتر با هم باشیم.بازم...بازم...حالـا کارمون شده دعا.تویی که تو نمازخونه از شدت سرخوشی بعد دعا دست میزدی حالـا بغضتُ قورت میدی و ازش شفا میخوای.ازش میخوای بازم اون بازمها تکرار بشه.ازش میخوای دوستت برگرده.بسه آزمایش٬بسه.طاقت دیدن گریههاشون نداری٬طاقت اینکه هی بگه خدایا من فقط ۱۵ سالمه...
درمان نداره که نداشته باشه.آیندهش رفت رو هوا بره...خدایا من همون رفیق شر رو میخوام.یه بار صورتش حالت جدی داشت که حالـا چشمش همهش باید بارونی باشه؟حداقل یه روحیه شاد بهش بده٬خدا
این گذشته کلـا چیز بدی هم نیست اونقدرها که میگن!این نظریههام هر روز داره کاملتر میشه!من آخر میترسم از بس تحلیل محلیل میکنم دیوونه بشم.
اون پست مجنون باشی و اینا خیلی برام مهم شده!حرفای خودم و یکی که هی درباره من اظهار نظر میکنه.نمیدونم کی ازش نظر خواسته.کلـا کار خوبی میکنه.حالـا بیخیال.کل تابستون کلی با بابا مامان حرف زدم تا قبول کنن که من آدمی شدم واسه خودم و بذارن خودم برم مدرسه و بیام.آمدش تصویب شد اما رفتش نه!صبحها با بابا میرم ظهرها با اتوبوس برمیگردم.پنجشنبهها هم خودم همشهری جوان میگیرم(به خاطر همین ۵۰۰ تومـ(ـا)ن به هفتگیم اضافه شده.۱۰۰ تومانم این وسط ذخیره میشه.ده هفته میشه ۱۰۰۰ تومان.کل سال نسبت به سالـای دیگه۴۶۰۰تومان بیشتر گیرم میاد.)-الـآن یه کم یاد بیوتن افتادم٬خشی.پس:$$$$$$$$$$-.یه روزم میخوام بچهها رو جمع کنم ببرمشون شهر کتاب٬چهار تا کتاب درست حسابی بدم بهشون اینقدر رمان عشقی نخونن.(«درخت زیبای من» رو دادم نازنین بخونه تا ۶۰ صفحه بیشتر دووم نیاورد.در صورتی که خیلی قشنگه.اگه پا بده دوباره میخونمش.تازه میخوام «روزینیا قایق من» رو هم بگیرم.)استقلـالم کامل کامل نیست.من باید به اهدافم برسم!از هیمن الـآن گفته باشم!
تصویرایی از گذشته چند وقته تو ذهنم شلوغش کردن!جذابه. ۲-۳ روزه صبحها با بابا که میرم مدرسه «نون و دلقک» رو میذارم تو ضبط.خدا میدونه با چه بدبختی پیداش کردم!برای اول صبح بعد از نماز و قرآن و دویدن و درس خوندن فقط همین یکی کم بود که تکمیل شد:
تو جاده شمال تو ماشین دایی٬حامد همراه محمداصفهانی زده زیر آواز!پدرا پدربزرگا٬مادرا مادر بزرگا...صدای مرغابیها و غذا دادن بهشون...گربهه و خروسه...تلهکابین...
یهو کات میخوره به تابستون همین امسال-شمال:
(هم برای دایی محمد هم دایی محسن هم برا خاله اینا کار پیش اومد و خودمون تنهایی رفتیم.)گل محمد سرایدار شهرک با زنش و بچههاش(ای خدا چرا اسم بچههاشُ یادم رفته؟)دم در شهرک ایستادن و دونه دونه سلـام میکنن...بابا و احسان رفتن نهار بگیرن.مامان و حامد هم سرشون به کار خودشون گرمه٬میرم تو حیاط.ویلـا وسطه و حیاط دورش.هی دور میزنم و دلم میخواد یه اتفاقی بیفته.فیلم ترسناکایی که دیدم و مرور میکنم.یه چیزایی از خودم میسازم و میدوئم(مثلـا ترسیدم!) از دیوار میرم بالـا و میشینم رو لبهاش.زمین بغلی هنوز ویلـایی ساخته نشده.میخوام بلند شم برم تو کتاب بخونم(دیوان حافظ که جزء لـاینفکه٬ولی یک عاشقانهء آرام و روی ماه خداوند را ببوس رو هم برده بودم).کفشم گیر کرده.نگاه میکنم.به یه تیغ گردن کلفت!شاتوت هم هست زیر پام.میچینم.میرم تو.میشورمشون٬میخورم.اه اه.خالی میکنم تو سطل."حالـا وقت برا کتاب خوندن هست".میرم تو محوطه.اول یه نگاه میندازم به چپ که در شهرک و اتاق گل محمداینا هست.بچههای گل محمد دارن بازی میکنن.میخوام باهاشون بازی کنم!دنبال یه بهانهام.از دفعههای قبلی یادم هست که ته خیابون بازم شاتوت هست.پس میرم سمت چپ یعنی آخر شهرک.یه خرده شاتوت میچینم و میدوئم طرف بچهها.پسره با تیروکمون چوبیش دختر رو -که داره تو علفا دنبال گوسفندش میگرده-نشونه گرفته.ازش میپرسم:-اینا خوردنیه دیگه؟! -بله. دختر هم بیخیال گوسفند با یه توپ پلـاستیکی میاد طرفمون.رو لباسش عکس سوسانوئه! میگم:اسمت چیه؟ میگه:...(کلـافه شدم!حافظه لعنتی!) -مدرسه میری؟ -آره. -کلـاس چندمی؟ -چهارم. بهش نمیاد البته.ریز تر از این حرفاست! توپ رو میندازه روی زمین و با داداشش بازی میکنن.منم خودمُ قاطی میکنم! دختر میگه:اسمتون چیه؟ -لعیا. -چی؟! همیشه سر گفتن اسمم این مکافاتُ دارم! -لععیا! -میای بازی کنیم؟ -آره.چه بازی؟ اسم چندتا بازی میگن که تاحالـا نشنیدم و میگم بلد نیستم!بهم میخندن:تا حالـا بازی نکردی؟ -خب نه. -شما بگو چه بازی کنیم. احساس میکنم مسخرهم کردن!توی وسطی استادیام برا خودم!میخوام حرفهمُ نشونشون بدم!میگم:وسطی خوبه؟ -آره آره!بیاید بریم تو این ویلـاهه. -از صاحبش اجازه دارید؟ -آره ما همیشه اینجا بازی میکنیم. -خب حالـا بیاید بریم ویلـای ما.آخه اینجوری که درست نیست! -نه اونجا ماشین هست. -نه بابام ماشینُ برده بیرون. -بیاید دیگه! میریم تو حیاط اولین ویلـا. موبایلُ از تو جیبم درمیارم و میذارم بالـای در. -گوشیتون چیه؟ -نوکیا. -میدونم.مدلش؟! عجب پسریهها! -۶۲۶۰.دیدی تا حالـا؟(لعیای بدجنس!) -میشه ببینم؟ -اوه آره.بیا. تو دست خودم براندازش میکنه.دختر میگه:من سونی اریکسون دارم.داداشمم؟؟؟(بازم حافظه...).لبخند میزنم بهش. یاد اینکه گفت کلـاس چهارمه و اینا میفتم...نکنه اینا دارن برا من از آرزوهاشون میگن؟! وسطی بازی میکنیم.چقدر من مقابل نیم وجبیها ضعیفم!همهش منُ میزنن که.اه...ماشین بابا از جلوی ویلـا رد شد.گفتم:خب من دیگه خسته شدم.برم. دختر گفت:چرا؟بیا بازی کنیم دیگه. -آخه بابام اومد.برم نهار بخورم برمیگردم...شما خوردین؟! به داداشش نگاه میکنه.پسر گفت:بله/ناهار ماهی با پلو سفید!یکی به این شمالیها بگه اصولـا با سبزی پلو ماهی میخورن آخه.بعد از ناهار نرفتم پیششون.فقط بابا رفت غذا داد بهشون.یه روز دیگه هم از دریا برگشتیم و خسته و کوفته و خیس!در و بازکردن تا ماشین بره تو شهرک.پیاده شدم تا پیاده برم.دختر گفت:میای بازی کنیم؟ کاملـا بی حوصله جواب دادم:الـآن خستهم.میام حالـا...تا وقتی رفتیم هم دیگه باهاشون بازی نکردم.چقدر دلم میخواست چند ساعت دیگه میموندیم تا باهاشون بازی کنم اما نشد!خیلی تنهان.نمیدونم افغانیا توی ایران خانواده و فامیل چقدر دور و برشون هست.اما اینا به نظرم تنهاتر بودن.توی یه شهرک با ۷-۸ تا ویلـا یه اتاق کوچولو داشتن.چی میشد یکی بره ویلـاش و از گل محمد کاری بخواد و... آیندهء خودم میاد تو ذهنم!
چشمامُ میبستم یه صحنه میومد تو ذهنم بعد چشمام باز میشد و یه جمله مینوشتم.جملهء بعدی و بعدیها هم همینطور.اگه میخواستم روشون فکر کنم و بنویسم هم سبک نوشتهش مثل کلـاساولی میشد و هم خسته میشدم!البته الـآنم کلی خسته شدم.وگرنه کلی حرف داشتم و حالـا حالـاها تمومش نمیکردم.مغزم خیلی شلوغ پلوغ شده.یکی به من بگه اسم این ۲ تا دوست افغانی من چی بود؟! :((
حدودا یک ربع بعد نوشت:
اورکا!اورکا!نسیم گل و محمد!اینا بود اسم دوستای افغانیم :*
عرض شود خدمت یک و نفر نصفی بازدیدکننده وبلـاگ که(البته باید اعتراف کنم بسی خرسند وشادان تشریف داریم که کنج عزلت اختیار کردیم و کلـاْ این جوگیری آتیشش خوابیده)این چند تا پستی که مشاهده میفرمائید اصولـاْ ثابت تشریف دارن.
مثلـاْ این زیری سخن از آمال و آرزوست!
زیریش که تابلوئه.تقریباْ هر چیزی که دور و اطرافمه دستهبندی میشه.هر قدر هم کار هجوی باشه ادامهش میدم.
حالـا شاید یه پستی زدیم که از کتابایی که خوشم میاد و نمیاد بنویسم.
بعد کلـاْ نکتهء مهمش اینه که خاص خودمه.یعنی نه به کسی چیزی اضافه میکنه و نه کم.
دیگه بگم برات...
آهان میگم کاشکی یه جوری میشد مثلـاْ من عاشق همه معلمامون میشدم!
دیدی یکی از یه معلم خوشش میاد تو اون درس خرخون میشه؟
«واقعاْ٬عمیقاْ٬بدون حرف٬خواستهای داشته باشی بهش میرسی...»
خدایا شک من رو از بین ببر
خدایا تردید رو از دلم بیرون کن
خدایا عمیقش کن٬یکرنگ...
خودم میخوام اما دلم...
اضافه شده به سيل دعاها و... بعد نماز:آقاجون ازم راضي باشه...!
دوست دارمها:حافظ٬مشیری٬امیرخانی٬کیانیان٬پرستویی٬لعیا٬سیـ...٬خانوم موسوی٬شریعتی٬
تنهایی٬سکوت/شلوغی٬هیاهو٬
سالمند :) ٬پسربچه(زیر ۶ سال)های سبزه٬دختربچه(زیر ۶ سال)های آروم حرف گوش کن باادب٬
جمعهای خودمونی - قاطی٬
ارتفاع٬سرعت٬
چتربازی:) ٬والیبال٬
هندسه٬ریاضی٬طراحی با ذغال٬نقاشی-ترجیحاْ روی بوم-
جمع کردن٬
بادوم٬لواشک٬بستنی٬بلـال٬
گربه٬
جوانان وطن(از خون جواااااانان وطن لـاله...)الههء ناز(بااااز ای الههء ناز...)
ورق زدن آلبومهای عهد عتیق٬
*به تنهایی و شلوغی هر کدوم به وقتش نیاز فوری پیدا میشه.دوست ندارمها:
مهمونیهای زنونه -مخصوصاْ فامیلـای اونوری :(( -
موز(تا سه روز پیش)٬شیرینی خامهای(تا ۱ سال قبل)٬کباب٬نوشابه٬
جلبتوجه٬جلفبازی٬
تلویزیون٬فوتبال٬سیاست٬
منفی گرفتن٬
طلـا٬خرید٬هایبای٬
*تلویزیون میبینم--->درچشم باد٬مسافرانبههِم آرامش میدهها:
سهتار٬سکوت٬موسیقی٬
طناب زدن:))
چشمامُ ببندم گوسفند بشمارم٬
حافظ٬
نوشتن٬خطخطی کردن٬
*توی دایرةالمعارف من موسیقی فقط تعریفی از سنتی داره.اعصابمُ خرد میکنهها:
الهام٬صادقی٬صدای اولیایی :|
افشار -گاهی- ٬همدانی٬
حرافی٬فضولی٬تعارف٬نصیحت٬
خنگبازی٬
دورویی٬دروغ٬غیبت٬
ملچ مولوچ!
*صدای اولیایی همیشه مثل سرماخوردههاست!وقتی میگه «نکتهء کنکوری» دندونامُ بیشتر از هر وقت دیگهای رو هم فشار میدم.
*همدانی تنها کسیه که سر کلـاسش ساکتم٬به خاطر برخورد مزخرفش با کسایی که حرف میزنن یا میخندن.هیچوقت نمیذارم بهم توهین کنه.
*صادقی و افشار باید حذف بشن.
خیلی شمرده شمرده طوری که بخواد فرو کنه تو کلهام تا حفظ بشم و هیچ وقت هم یادم نره:
-تو ما رو به خاطر خودت میخوای
نه به خاطر خودمون....اما ما تو رو برای خودت میخوایم
ولی همراهی نمیکنی/
-لعیا؟اینُ خوندی؟
-نه هنوز
-همونایی که بهم گفتیُ دقیقاْ اینجا نوشته
-کدوما؟
-گفتی میخوای چه غلطایی بکنی...
-با من اینجوری صحبت نکن:@ بده ببینم حالـا
-این تیکهشُ بخون«۴.اشتیاق به تجارب تازه
اصلـاْ شما آخر خلـاقیت هستید و به کمتر از موزه هنرهای معاصر راضی نمیشوید.دوست دارید بروید کل دنیا را بگردید.با جسارت حرفهایتان را میزنید و اصلـاْ محافظه کار نیستید.خودتان بگوئید...
تخیلـات:کسانی که به تجارب تازه اشتیاق بیشتری دارند تخیلـات قویتری دارند.تخیل با خیال فرق میکند.تخیل...
زیبائیها:کسانی که به تجارب تازه اشتیاق دارند دوست دارند هر روز زیباییهای بیشتری را ببینند.آنها عاشق دیدن آثار هنری هستند.از تئاتر و سینما گرفته تا نمایشگاههای نقاشی.آنها نسبت به...
احساسات:کسانی که " " بدشان نمیآید که احساسات جدید را هم تجربه کنند.مثلـاْ...
اعمال:کسانی که " " رفتارهای جدید را هم دوست دارند.آنها دلشان میخواهد سبکهای جدیدی از زندگی روزمره را امتحان کنند.تصور کنید...
تفکرات:مشتاقان به " " عاشق شنیدن فکرهای تازهاند.آنها بدشان نمیآید که یک نفر در مورد فکرهای متفاوتش با آنها حرف بزند.برای همین است که زیاد کتاب میخوانند.در واقع آنها...
ارزشها:مشتاقان به " " حتی در برابر ارزشهای تازه هم از خود مقاومت نشان نمیدهند.برای همین خیلی به یک نوع ارزش نمیچسبند.این مورد هم...»-آره.تقریباْ.مثلـاْ خانه سالمندان و پرورشگاه و روستا و اینارو ننوشته.بعدم من هیچ وقت نگفتم کل دنیا.به کل ایران قانعم.اونم نه برا گردش٬برای زندگی.
-خب حالـا...پس دیگه برات نگران نیستم.این اسکلبازیا طبیعیه انگار.
-باز میگه...اه اینجوری حرف نزن دیگه/
داشتم پستها رو دونه دونه از بین میبردم.عنوان رو که میدیدم یادم میافتاد که این پست دربارهء چیه و چهجوریه و از این حرفا.یه نگاهی مینداختم و دوباره میخوندم.تعجب میکردم و هی از خودم سوال میکردم که واقعاْ اینها از زبون منه؟خیلی زجرآوره که بفهمی بیشتر از یک سال و نیم با یه عده بودی که شناختشون از تو خیلی خیلی اشتباهه و مقصر کسی نیست جز خودت.هر مدعیای که ادعای شناخت من رو داره در اشتباهه.از سطحیترین مسائل روتین زندگی روزمره(!)گفتن بیهودهترین کاریه که هر فردی ممکنه انجامش بده.چقدر جای پشیمونی داره وقتی بفهمی بیش از یکسال خودت نبودی و عامیبازی درآوردی.وای این من نیستم!نمیتونم قبول کنم به جای اینکه بیام از ارزشهام بگم و دفاع کنم اومدم خزغبلبافی کردم.واقعاْ قابل قبول نیست.این لعیای دروغین جایی تو زندگی من نداره.من اصلـاْ نمیتونم اینقدر با انرژی یه مسئلهای رو تعریف کنم.من توی زندگی خودم خیلی کم حرف میزنم و اینطور نیست که بخوام همه حرفهام رو به یکی بگم.اصلـاْ برام مهم نیست حرفهام شنیده بشه.همیشه شنونده بودم برای حرفای بیارزش و گاهاْ ارزشی بقیه.این لعیایی که با عامیانهترین نگاه(!)به مسائل نگاه میکنه من نیستم.خب خب بازم مهم نیست.اینکه یه اقلیت وبلـاگی شناخت غلطی از من دارن مهم نیست.اصلـاْ هم سعی ندارم یه شناخت درست از خودم٬یه فیگور کاملـاْ متضاد با اینچه تا حالـا بوده دربیارم.همین بس که اون یکیم(!)فراموش بشه.
اگه بشه گفت وبلـاگنویس بودم٬خیلی بیفکر قبلی این کار رو میکردم.اگر پایه و مبناش فکر بود انتخابش نمیکردم.
حتی نوشتن خاطرات روزانه هم هیچ اهمیتی نداره.زندگی کردن توی حال خیلی لذتبخشتر از اینه که با خاطرات گذشته زندگی کنی.حتی اگه در حال هیچ باشی و در گذشته همه بودی.
دوران بی وبلـاگی شیرینترین دوران برای هر کسیه که یه روزی همه اولویتهاش به دنیای اینترنت ختم میشده.سرگرمیش بوده وبگردی٬دوست بوده دوست وبی٬خزعبل گوییهاش وبنویسی...
امیدوارم همهء دوستان وبلـاگی به این لذت برسند./-->اشتباهاْ بخش نظرات فعاله

